اینم از شعر ترانه ای به نام تراژدی از جناب هاتف
قرن تسليم تلاش چهرها از يک قماش
ساعت ناباوري ذوق آسمان خراش
دوره تزريق سم تو شياراي سرم
موسم نفرينيه لاف هسته اتم
وحشت از هجوم وحمله موسم دام و تله
قرن بي تفاوتي هاست هر دوسوي قافله
قرن تاراج و طمع خاطيان مرتجع
دوره تبخير جو يا تنفس در خلآ
مثل حسي ابدي يا يه کابوس بدي
مثل اينکه به رگ و ريشه خودت زدي
قرن انهدام گل رعشه بر اندم پل
سنفوني از مرگ عشق تو کليد تلخ سل
موسم حادثه ها قرن توبيخ صدا
دوره ترويج کفر گريه در سوگ خدا
مثل حسي ابدي يا يه کابوس بدي
قرن بيست يکمه اسم اين تراژدي
قرن اندوه و گله انحلال سلسله
قرن فاجعه از آغاز قرن قهر و فاصله
قرن حبس تو تراکم گرد و سوزن نيش کژدم
قرن غلتيدن در خاك زهر خشخاش سهم مردم
مثل حسي ابدي يا يه کابوس بدي
قرن بيست و يکمه اسم اين تراژدي
عرض شود کهههههه
این آخوندا ...
به علت بروز برخی تغییرات در زندگیم زدم کلی از پست های قبلی خودمو کنف یکن کردم 
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:33  توسط شاه فینقیلی
|
سلاااااااااام عرض شد اونوقت
چند وقت پیش با چند تا از همکارا رفتیم اطراف سنقر ( یکی از شهر های کردستان ) - جای همه دوستان عزیز و دشمنان گرامی خالی
من که خیلی لذت بردم از اون همه زیبایی - اونجا چیزی از بهشت کم نداشت - دوربینو برداشتم و شروع کردم به عکس گرفتن - حدود صدتایی عکس گرفته بودم که یکی از همکارا شاکی شد و به راننده گفت قرآن داری توی ماشینت ؟؟؟
راننده گفت نه - چطور مگه ؟ گفت می خواستم بیاری تا این شاه فینقیلیو بهش قسم بدم عکاسی از در و دیوار و دار و درخت و گاو و گوسفندو تموم کنه و محض رضای خدا یه چند تا عکس هم از خودمون بگیره !!!
همزمان اینو که داشت می گفت نگاه کردم به عکس های روی مانیتور دوربین - یه دفه گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآخ دیدید چی شد ؟؟؟
یادم نبود درج تاریخ روی عکس ها رو آف بکنم - تازه تاریخ هم که اشتباه بود
هیچی - گفتم بیخیال من بشید چون الان می خوام تاریخ رو آف بکنم و از اول یه سری عکس بدون تاریخ بگیرم - اصولا تاریخ روی عکس به زیبایی عکس لطمه میزنه
بازم که مطلبم طولانی شد - بقیشو دیگه تعریف نیم کنم و اکتفا می کنم به چند تا دونه از اون عکس ها








ت - 1



ت - 2
ت - 3
ت - 4
ت - 5
ت - 6


ت - 7
ت - 8


ت - 9
ت - 10
ت - 11

ت - 12

ت - 13
ت - 14


+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 18:12  توسط شاه فینقیلی
|
قصیده ای از"سیف فرغانی" شاعر قرن هفتم
هم مرگ بر جهانِ شما نیز بـــگذرد
هم رونق زمـــــان شما نیز بگذرد
وین بومِ مِحنَت ازپی آن تا کند خراب
بر دولــــت آشیان شما نیز بگذرد
باد خزان نکبت ایّام ناگــــــــــهان
بر بــــاغ وبوستان شما نیز بگذرد
آب اجل که هست گلوگیرخاص وعام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای سـتـــم دراز
این تیـــــــزی سنان شما نیزبگذرد
چون داد عادلان به جهان دربقا نکرد
بـــــیداد ظالمــــــان شما نیز بگذرد
در مملکت چوغُرّشِ شیران گذشت ورفت
این عوعوِ سـگان شما نیز بگذرد
آنکس که اسب داشت غُبارش فرونشست
گَرد سُم خران شما نیز بگذرد
بادی که در زمانه بسی شمع ها بکُشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
ای مُفتَخَر به طالع مَسعود خویشتن
تاثیر اختـــــــران شما نیزبگذرد
این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد
بیش از دوروز بود ازآن دگرکسان
بعد از دوروزازآن شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان ز تحمّل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
در باغ دولت دگران بود مدّتی
این گُل، زگُلسِتان شما نیز بگذرد
آبی ست ایستاده در این خانه مال وجاه
این آب نا رَوانِ شما نیز بگذرد
ای تو رَمِه سپُرده به چوپان گُرگ طبع
این گُرگی ِشبان ِشما نیز بگذرد
پیل فَنا که شاه بَقا مات حُکم ِاوست
هم بر پیادگانِ شما نیز بگذرد
ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 0:3  توسط شاه فینقیلی
|